تبلیغات
❣❣

هدایت به بالای صفحه

  ❤Miraculousworld ❤ - مطالب آذر 1396

مسابقه جدید شهربازی

جمعه 24 آذر 1396 12:15 ب.ظ

نویسنده : lady maisa



دیدگاه ها : نظرات و سوالات متداول شما عشقولا
برچسب ها: مسابقات شهربازی ,
آخرین ویرایش: جمعه 18 خرداد 1397 03:52 ب.ظ

یک فنجان عشق مهمان من باش قسمت دوم

شنبه 11 آذر 1396 03:06 ب.ظ

نویسنده : lady maisa

سلام ...اومدم ادامه داستانمو بگم ...

بله ..تا اینكه یك روز نرگس اومد مدرسه با دوستاش منم داشتم با محدثه حرف میزدم ....زنگ تفریح كه شد با تعجب دیدیم كه هوا یه جورایی تاریك بود ...یهو رعدوبرق بدی گرفت و همه جیغ و داد كردیم بارون اومد زمین سر شده بود ناظم از ما خواست سریع بیایم تو سالن ما كه داشتیم میامدیم یهو زینب به شوخی نرگس رو هل داد نرگس هم جیغ زد و سر خورد ...منم دویدم پیشش چیزی نمونده بود سرش بخوره تو دیوار منم پریدم جلوش و سرشو گرفتمو خودم رفتم تو دیوار

نرگس هم منو گرفت و گفت خوبی مایسا؟

منم گفتم ممنون خوبم 

خلاصه فیلم هندی شده بود 

روز بعدش دیگه نرگس بأمن خوب شده بود بهم گفت هیچوقت محبتت رو فراموش نمیكنم 

تو خیلی دختر خوبی هستی ...منم لبخند زدم ...زینب و طیبه هم با من خوب شدند و من و محدثه و اونا بأهم دوستان صمیمی شدیم 

منم خدارو شكر كردم و خیلی خوشحال شدم تا اخَر سال كه .....

این داستان ادامه دارد




دیدگاه ها : نظرشما عزیزان
برچسب ها: یک فنجان عشق مهمان من باش ,
آخرین ویرایش: شنبه 11 آذر 1396 03:08 ب.ظ

اسپولر قسمت جدید میراکلس به نام (Gigantitan)

جمعه 3 آذر 1396 08:42 ب.ظ

نویسنده : ↯ɖɨռɐ↯



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 18 خرداد 1397 03:53 ب.ظ

داستان یک فنجان عشق مهمان من باش قسمت اول برگرفته از خاطرات خودم

جمعه 3 آذر 1396 04:02 ب.ظ

نویسنده : lady maisa

سلام دوستان قرار بود داستان جدیدمو در وب راه بندازم این بود  ...یه داستان زیبای کاملا واقعی براتون بگم که شاید شمارا به این نتیجه برساند که بجز عشق به جنس مخالف و غیره چیزی به نام احساس هست که به جنس موافقه و فقطم برای دخترهاس البته با عاطفه هاشوت نه جدی ها و بی عاطفه هاکه اگه بهشون بگی مسخرت میکنن و بهت میگن لوس ...چیزی که من بهش میگم احساسی شدن یا دوست داشتنی خیلی خاص

 

کلاس سوم بودم وارد مدرسه جدید شدم ..تازه وارد شهر جدید هم شده بودم ..هیچ کس را نمیشناختم ولی مثل اینکه خیلیا همو میشناختن ..حس خوبی نداشتم حس غریبی داشتم...دختری کاملا مظلوم و ساکت با صدای خیلی یواش بودم ...سر کلاس نشستم ...به بچه ها که اسمم رو گفتم همه تعجب کردن چون تاحالا اسم مایسا رو نشنیده بودن ازم پرسیدن اسمت ایرانیه گفتم آره گفتند معنیش گفتم متین و باوقار ...همه گفتند خیلی بهت میاد ...تا اولای آذر همه بامن دوست بودند و خیلی مرا دوست داشتند من هم یه دوست به نام محدثه پیداکرده بودم ...سه تا دختر رو میشناختم که دوتاشون باهم دوست و دخترخاله بودند و با اون یکی دوست بودند ...اونها تنها کسانی بودند که ازمن متنفر بودند نمیدونم چراااا ولی خیلی دلم میگرفت 

اسم دخترخاله ها طیبه و زینب بود و اسم اونی که باهاش دوست بودند نرگس بود 

خلاصه سرتونو درد نیارم ....یه روز زنگ نقاشی نرگس با اینکه منو دوست نداشت ولی وقتی ازش خواستم بهم مداد رنگی بده با مهربانی ولبخندی ملیح به من مداد رنگی بود ..نمیدونم چی شد یهو قلبم خیلی تند تند تپید سینه ام درد گرفت یه لحظه فکر کردم الانه که بیاد بیرون و سینم سوراخ شه 

بعد از مدتی متوجه شدم دلیل اون اتفاق قلبم این بود که محبت و زیبایی نرگس خیلی بهم چسبید ...منو جذب کرد ...فهمیدم که عاشقشم شدم ...یعنی دلم میخواست باهاش دوست بشم و بهم خوبی کنه و میخواستم توجهش رو به خودم جلب کنم ...بعد از ماه ها عید شد و مدرسه ها تعطیل شد من در لحظات شروع سال ۹۱ از خدا طلب کمک کردم ...توی اردیبهشت نرگس به طور شانسی بغل دستیم شد ولی باهام حرف نمیزد چون ازم خوشش نمیامد ...من هم استرس داشتم و خیلی دلم میشکست کلافه شده بودم شب ها از غصه گریم میکردم ....تا اینکه .......

 

این داستان ادامه دارد ...

 

با نظرات شما قسمت بعدی داستان رو مینویسم 




دیدگاه ها : نظر راجب داستانم
برچسب ها: داستان یک فنجان عشق مهمان من باش ,
آخرین ویرایش: جمعه 3 آذر 1396 10:30 ب.ظ