تبلیغات
❤Miraculousworld ❤ - داستان یک فنجان عشق مهمان من باش قسمت اول برگرفته از خاطرات خودم

داستان یک فنجان عشق مهمان من باش قسمت اول برگرفته از خاطرات خودم

جمعه 3 آذر 1396 05:02 ب.ظ

نویسنده این مطلب : lady maisa

سلام دوستان قرار بود داستان جدیدمو در وب راه بندازم این بود  ...یه داستان زیبای کاملا واقعی براتون بگم که شاید شمارا به این نتیجه برساند که بجز عشق به جنس مخالف و غیره چیزی به نام احساس هست که به جنس موافقه و فقطم برای دخترهاس البته با عاطفه هاشوت نه جدی ها و بی عاطفه هاکه اگه بهشون بگی مسخرت میکنن و بهت میگن لوس ...چیزی که من بهش میگم احساسی شدن یا دوست داشتنی خیلی خاص

 

کلاس سوم بودم وارد مدرسه جدید شدم ..تازه وارد شهر جدید هم شده بودم ..هیچ کس را نمیشناختم ولی مثل اینکه خیلیا همو میشناختن ..حس خوبی نداشتم حس غریبی داشتم...دختری کاملا مظلوم و ساکت با صدای خیلی یواش بودم ...سر کلاس نشستم ...به بچه ها که اسمم رو گفتم همه تعجب کردن چون تاحالا اسم مایسا رو نشنیده بودن ازم پرسیدن اسمت ایرانیه گفتم آره گفتند معنیش گفتم متین و باوقار ...همه گفتند خیلی بهت میاد ...تا اولای آذر همه بامن دوست بودند و خیلی مرا دوست داشتند من هم یه دوست به نام محدثه پیداکرده بودم ...سه تا دختر رو میشناختم که دوتاشون باهم دوست و دخترخاله بودند و با اون یکی دوست بودند ...اونها تنها کسانی بودند که ازمن متنفر بودند نمیدونم چراااا ولی خیلی دلم میگرفت 

اسم دخترخاله ها طیبه و زینب بود و اسم اونی که باهاش دوست بودند نرگس بود 

خلاصه سرتونو درد نیارم ....یه روز زنگ نقاشی نرگس با اینکه منو دوست نداشت ولی وقتی ازش خواستم بهم مداد رنگی بده با مهربانی ولبخندی ملیح به من مداد رنگی بود ..نمیدونم چی شد یهو قلبم خیلی تند تند تپید سینه ام درد گرفت یه لحظه فکر کردم الانه که بیاد بیرون و سینم سوراخ شه 

بعد از مدتی متوجه شدم دلیل اون اتفاق قلبم این بود که محبت و زیبایی نرگس خیلی بهم چسبید ...منو جذب کرد ...فهمیدم که عاشقشم شدم ...یعنی دلم میخواست باهاش دوست بشم و بهم خوبی کنه و میخواستم توجهش رو به خودم جلب کنم ...بعد از ماه ها عید شد و مدرسه ها تعطیل شد من در لحظات شروع سال ۹۱ از خدا طلب کمک کردم ...توی اردیبهشت نرگس به طور شانسی بغل دستیم شد ولی باهام حرف نمیزد چون ازم خوشش نمیامد ...من هم استرس داشتم و خیلی دلم میشکست کلافه شده بودم شب ها از غصه گریم میکردم ....تا اینکه .......

 

این داستان ادامه دارد ...

 

با نظرات شما قسمت بعدی داستان رو مینویسم 




دیدگاهها : نظر راجب داستانم
*برچسبهام*: داستان یک فنجان عشق مهمان من باش ،
*آخرین ویرایش*: جمعه 3 آذر 1396 11:30 ب.ظ